""شیراز – یک بعد از ظهر سرد در هوای غبار
آلود ، سرد و سوزناک پاییزی""
تپه گلها
... تپه گلها...
او همچنان در گوشه ای ایستاده بود و به راننده
ای که برای گرفتن مسافر اسم این مکان را فریاد میزد زل زده بود .
دستش را
سفت مشت کرده بود و همچنان از سرما می لرزید. لباس نازکی که به تن داشت
توان نگاهداری از گرمای بدنش را نداشت و باد شدید و سوزناک اواخر پائیز تقریبا
امانش را بریده بود .از وقتی که قصد رفتن به آنجا را کرده بود اتفاقات و حوادث
زیادی را در مسیر تحمل کرده بود اما با وجود تمام این موانع توانسته بود خود را به
چند کیلومتری مکان مورد نظر برساند و امروز روز موعود بود روزی که سالها سختی را
به امید آمدنش تحمل کرده بود. روزی که در تمام آن لحظات که فکر می کرد تحمل سختی
ها نتیجه خواهد داد بالاخره فرا خواهد رسید حتی بهترین لحظات و بهترین موقعیت های
زندگی اش را بر اثر ثانیه ای فکر به این روز از دست داده بود به ثانیه ای که به
روز موعود فکر می کرد. مثلا آن دم که لبهای زیبای زنی در هوسناک ترین تاریکی عمرش
نزدیک لبهایش شد و او به امید فرا رسیدن این روز از آن عشق بازی عشاقانه سر
برگرداند.
از شدت
سرما این پا و آن پا می کرد.برای رسیدن به تپه گلها باید سوار یکی از آن تاکسی های
محلی می شد.در چهره سنگی اش اثری از هیجان دیده نمی شد گویا تمام احساساتش یکجا
ساکت شده بودند اما اضطراب احساس جدایی ناپذیر وجودش شده بود.
همان طور
که ایستاده بود متوجه حضور دختر بچه ای در آن نزدیکی شد. دخترکی 9 ساله با صورتی
سبزه و روسری زرد رنگ، که نقش چرک شده گل
های کوچک قرمز بر رویش خود نمایی میکرد.با موهای چتری که معلوم بود چندین روز غیر
از آب باران با چیز دیگری شسته نشده است دست به دامن رهگذران می شد تا بتواند کاغذ
فالی به آنها بفروشد در همان حال که مشغول نگاه کردن به دخترک بود به ناگاه زنی با
چادر سیاه و روبنده به سمت آن دختر رفت و او را به گوشه ای کشاند معلوم بود که در
حال گرفتن پول و حساب و کتاب با او بود. زن سیاهپوش که کارش با دخترک تمام شد از
او فاصله گرفت کمی که فاصله اش زیاد شد برگشت و فریاد کشید
- عاطفه! امروز
کم پول جمع کردی! اگه فردا هم همینطوری باشه جاتو عوض میکنم میفرستمت محله سگ مرده
ها ...!
برگشت و
دوباره به راهش ادامه داد و به زن سیاه پوش دیگری ملحق شد و مشغول صحبت شدند .
-اسمش
عاطفه س،شش سالش بود که مادرشو برای خیانت به پدر بدبختش طبق قانون شرع سنگسار
کردن... پدرشم با بدبختی داشت بزرگش میکرد که اون هم ماشینش با چند تا عابر تصادف
کرد و برای پول دیه رفت زندون. از اون به بعد عاطفه رو من بزرگ کردم و کار یادش دادم اما این روزا خیلی
تنبلی میکنه ! لعنت به این زندگی سگی !
وقتی این
جمله ها را از آن زن می شنید با خود فکر می کرد که چرا باید جان زنی که می توانست سر پناه عاطفه باشد این گونه وحشیانه
گرفته شود و این چه قانونی است که خیانت شخص دیگری باعث به بدبختی کشیده شدن زندگی
انسان دیگری می شود؟ با این فکر ها دوباره دغدغه های همیشگی زندگی اش جلوی چشمش
رژه رفتند اما اکنون وقت این فکرها نبود او باید به آنجا می رفت به تپه گلها...
جایی که سالها منتظر بود تا روزی به آنجا برود
به شک و دودلی پایان داد و تصمیم گرفت که بر اضطرابش غلبه کند و به سمت تپه
گلها راهی شود .به سمت ماشین های کرایه ای رفت تا یکی از آنها را سوار شود دوباره
صدای مسافر کشها به گوشش خورد:
- تپه
گلها... تپه گلها...
رفت که سوار
تاکسی بشود که ناگهان صدای دختر بچه ای توجهش را جلب کرد.
-آقا ؟ می
شه کرایه ی من رو هم حساب کنید؟
برگشت و
عاطفه را دید که ملتمسانه نگاهش می کند و از شدت سرما خودش را جمع کرده و میلرزد.
عاطفه دوباره ادامه داد:
-منم میخوام
برم به تپه گلها میشه منو هم با خودتون ببرید عمو؟
وقتی تصمیم
گرفت که با خواسته ی عاطفه موافقت کند صدای راننده تاکسی توجهش را جلب کرد:
-فقط یک
نفر...تپه گلها...فقط یک نفر حرکت .
مردد بود
که چه کند؟ صبر کند با تاکسی بعدی همراه با دخترک به تپه گلها برود یا عاطفه را جا
بگذارد و با همین تاکسی که فقط یک نفر برای حرکت لازم داشت به سمت تپه حرکت کند...
داستان یک زن در بعضی مواقع خارج از کنترل نویسنده است و نظرات شما خوانندگان سایت نانوشت داستانها را هدایت می کند برای ثبت نظرتان در نظر سنجی سایت شرکت کنید تا مسیر داستان بر اساس نظرات شما تعیین شود.
نظر شما
چیست ؟
1-با همین
تاکسی به تپه گلها برود ؟
2-همراه
عاطفه و با تاکسی بعدی به تپه گلها برود؟
(( دوستان گرامی لطفا نظر خود را در نظر سنجی سایت اعلام کنید - نظرات خارج از متن سوال در مسیر داستان تاثیری نخواهد داشت ))
نوشته شده توسط : آرش