تبلیغات
نانوشت

جستجو

 

میان پرده

جمعه 25 دی 1388   01:55 ب.ظ

با درود به همراهان همیشگی نانوشت
با توجه به نظر سنجی انجام شده در مورد داستان و رای دوستان ادامه ی داستان یک زن طبق نظر سنجی که در زیر می بینید نگارش خواهد شد .






و یک میان پرده برای شما :

مردی همیشه از یک جاده می گذشت و به مکان خاصی از اون جاده که می رسید یک پرستوی زیبا رو می دید که روی شاخه ی درختی نشسته ... همیشه از دیدن اون پرستو خوشحال می شد و از اونجا می گذشت ... تا یه روز وقتی داشت از از اون جاده رد می شد دید که اون پرستو دیگه نیست... روزهای زیادی گذشت و اون پرستو رو دیگه ندید اما بجاش یک کم جلوتر یک بلبل زیبا اومده بود که همیشه براش می خوند و از دیدنش خوشحال میشد. اما بازم همیشه وقتی از کنار درختی که اون پرستو  روی شاخه اش مینشست رد میشد یک نگاهی به جای خالیش می انداخت ... شاید منتظر بود که دوباره اثری ازش پیدا کنه...

به این میگن امید... چیزی که خیلی ها میگن انسان با داشتن اون زنده اس.


منتظر داستان تو همین هفته باشید .

با سپاس - آرش




نوشته شده توسط : آرش

یک زن - فصل اول - اپیزود اول : روز موعود

یکشنبه 1 آذر 1388   07:24 ب.ظ


نوع مطلب : عمومی ،

""شیراز – یک بعد از ظهر سرد در هوای غبار آلود ، سرد و سوزناک پاییزی""

 

تپه گلها ... تپه گلها...

 او همچنان در گوشه ای ایستاده بود و به راننده ای که برای گرفتن مسافر اسم این مکان را فریاد میزد زل زده بود .

دستش را سفت مشت کرده بود و همچنان از سرما می لرزید. لباس نازکی که به تن داشت توان نگاهداری از گرمای بدنش را نداشت و باد شدید و سوزناک اواخر پائیز تقریبا امانش را بریده بود .از وقتی که قصد رفتن به آنجا را کرده بود اتفاقات و حوادث زیادی را در مسیر تحمل کرده بود اما با وجود تمام این موانع توانسته بود خود را به چند کیلومتری مکان مورد نظر برساند و امروز روز موعود بود روزی که سالها سختی را به امید آمدنش تحمل کرده بود. روزی که در تمام آن لحظات که فکر می کرد تحمل سختی ها نتیجه خواهد داد بالاخره فرا خواهد رسید حتی بهترین لحظات و بهترین موقعیت های زندگی اش را بر اثر ثانیه ای فکر به این روز از دست داده بود به ثانیه ای که به روز موعود فکر می کرد. مثلا آن دم که لبهای زیبای زنی در هوسناک ترین تاریکی عمرش نزدیک لبهایش شد و او به امید فرا رسیدن این روز از آن عشق بازی عشاقانه سر برگرداند.

از شدت سرما این پا و آن پا می کرد.برای رسیدن به تپه گلها باید سوار یکی از آن تاکسی های محلی می شد.در چهره سنگی اش اثری از هیجان دیده نمی شد گویا تمام احساساتش یکجا ساکت شده بودند اما اضطراب احساس جدایی ناپذیر وجودش شده بود.

همان طور که ایستاده بود متوجه حضور دختر بچه ای در آن نزدیکی شد. دخترکی 9 ساله با صورتی سبزه و روسری زرد رنگ، که نقش چرک شده  گل های کوچک قرمز بر رویش خود نمایی میکرد.با موهای چتری که معلوم بود چندین روز غیر از آب باران با چیز دیگری شسته نشده است دست به دامن رهگذران می شد تا بتواند کاغذ فالی به آنها بفروشد در همان حال که مشغول نگاه کردن به دخترک بود به ناگاه زنی با چادر سیاه و روبنده به سمت آن دختر رفت و او را به گوشه ای کشاند معلوم بود که در حال گرفتن پول و حساب و کتاب با او بود. زن سیاهپوش که کارش با دخترک تمام شد از او فاصله گرفت کمی که فاصله اش زیاد شد برگشت و فریاد کشید

- عاطفه! امروز کم پول جمع کردی! اگه فردا هم همینطوری باشه جاتو عوض میکنم میفرستمت محله سگ مرده ها ...!

برگشت و دوباره به راهش ادامه داد و به زن سیاه پوش دیگری ملحق شد و مشغول صحبت شدند .

-اسمش عاطفه س،شش سالش بود که مادرشو برای خیانت به پدر بدبختش طبق قانون شرع سنگسار کردن... پدرشم با بدبختی داشت بزرگش میکرد که اون هم ماشینش با چند تا عابر تصادف کرد و برای پول دیه رفت زندون. از اون به بعد عاطفه رو  من بزرگ کردم و کار یادش دادم اما این روزا خیلی تنبلی میکنه ! لعنت به این زندگی سگی !

وقتی این جمله ها را از آن زن می شنید با خود فکر می کرد که چرا باید جان زنی که می  توانست سر پناه عاطفه باشد این گونه وحشیانه گرفته شود و این چه قانونی است که خیانت شخص دیگری باعث به بدبختی کشیده شدن زندگی انسان دیگری می شود؟ با این فکر ها دوباره دغدغه های همیشگی زندگی اش جلوی چشمش رژه رفتند اما اکنون وقت این فکرها نبود او باید به آنجا می رفت به تپه گلها... جایی که سالها منتظر بود تا روزی به آنجا برود  به شک و دودلی پایان داد و تصمیم گرفت که بر اضطرابش غلبه کند و به سمت تپه گلها راهی شود .به سمت ماشین های کرایه ای رفت تا یکی از آنها را سوار شود دوباره صدای مسافر کشها به گوشش خورد:

- تپه گلها... تپه گلها...

رفت که سوار تاکسی بشود که ناگهان صدای دختر بچه ای توجهش را جلب کرد.

-آقا ؟ می شه کرایه ی من رو هم حساب کنید؟

برگشت و عاطفه را دید که ملتمسانه نگاهش می کند و از شدت سرما خودش را جمع کرده و میلرزد. عاطفه دوباره ادامه داد:

-منم میخوام برم به تپه گلها میشه منو هم با خودتون ببرید عمو؟

وقتی تصمیم گرفت که با خواسته ی عاطفه موافقت کند صدای راننده تاکسی توجهش را جلب کرد:

-فقط یک نفر...تپه گلها...فقط یک نفر حرکت .

مردد بود که چه کند؟ صبر کند با تاکسی بعدی همراه با دخترک به تپه گلها برود یا عاطفه را جا بگذارد و با همین تاکسی که فقط یک نفر برای حرکت لازم داشت به سمت تپه حرکت کند...

 داستان یک زن در بعضی مواقع خارج از کنترل نویسنده است و نظرات شما خوانندگان سایت نانوشت داستانها را هدایت می کند برای ثبت نظرتان در نظر سنجی سایت شرکت کنید تا مسیر داستان بر اساس نظرات شما تعیین شود.

نظر شما چیست ؟

1-با همین تاکسی به تپه گلها برود ؟

2-همراه عاطفه و با تاکسی بعدی به تپه گلها برود؟


(( دوستان گرامی لطفا نظر خود را در نظر سنجی سایت اعلام کنید - نظرات خارج از متن سوال در مسیر داستان تاثیری نخواهد داشت ))



 


نوشته شده توسط : آرش

زادروز

چهارشنبه 13 آبان 1388   03:24 ب.ظ







نوشته شده توسط : آرش

برای روز جهانی کوروش بزرگ

پنجشنبه 7 آبان 1388   08:10 ب.ظ

به امید آن هنگام که روزت را کنار آرامگاهت رقصان و خندان شب کنبم و شب برای شادی روانت بنوشیم و بیاساییم.

روز جهانی کوروش بزرگ شاد باد




نوشته شده توسط : آرش

داستان خارج از کنترل نویسنده

سه شنبه 28 مهر 1388   04:40 ب.ظ





با درود به همراهان همیشگی نانوشت .
بعد از نوشتن داستان مجموعه 5 رنگ که شرایط زمانی هنوز اجازه نوشتن اخرین رنگ یعنی سیاه را به من نداده تصمیم گرفتم که داستانی با استایل خاص آنلاین روی سایت قرار دهم . نوشتن این داستان مربوط میشه به قسمتی از تصمیم من در مورد ایجاد سبک جدیدی از داستان نویسیه که بعداً به صورت کامل و بعد از پایانی شدن ایده ام توضیح خواهم داد.
اما این داستان که یک زن نام دارد به گونه ای آنلاین قابل تغییر است ، این داستان به صورتهای گوناگون و با جهت ها و حرکتهای مختلف نوشته و ایده گزاری شده و پایان هر قسمت از داستان به نظر خوانندگان اون بستگی داره که داستان به چه سمتی بره. به این صورت که در پایان هر قسمت اتفاقی قراره بیافته که اون اتقاق به نظر خوانندگان داستان بستگی داره و ممکنه تغییر کنه و نظر خوانندگان به صورت نظر سنجی در پایان هر داستان قرار میگیره که یک هفته بعد با توجه به نتیجه نظر سنجی جهت حرکت داستان مشخص میشه، شاید بتونید با نظرتون اون رو جالب تر کنید و شاید بتونید باعث مرگ کسی بشید!
امیدوارم با نوشتن اولین داستان از این دست بتونیم شروع خوبی برای یک سبک جالب داشته باشیم.
هم اکنون هم می تونید توی نظر سنجی در مورد این نوع داستان در سایت شرکت کنید.
در چند روز آینده اولین قسمت از داستان یک زن رو روی سایت می ذارم و امیدوارم با نظراتون جهت داستان رو به سمت خوبی ببرید!
با سپاس فراوان - آرش


نوشته شده توسط : آرش

دنیا

دوشنبه 20 مهر 1388   11:59 ب.ظ

__من بالاخره یه روز دنیا رو میگیرم!

پیرمرد سیگارش رو از گوشه ی لبش برداشت و در حالی که دودش رو به طرف پسر جوان فوت کرد گفت :

_بازم خیالاتی شدی؟ بازم نشستی تو خونه زد به سرت؟ آخه تو چی داری که می خوای دنیا رو بگیری؟

فکر کردی کی هستی؟ خیلی ها خواستن این کارو بکنن اما نتونستن! مگه الکیه؟

پسر جوان که چهرش طوری شده بود که انبساط و انقباض عضلات صورتش نشون می داد تو ذوقش خورده جواب داد:

__برای گرفتن دنیا اول باید خودم رو پیدا کنم! آره قبول دارم سخته اما من ماهها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم با اینکه کار بزرگیه اما میشه ... من می تونم.

پیرمرد که روی دو پاش نشسته بود کمی این پا اون پا کرد و بعد از خاموش کردن سیگارش روی زمین گفت:

_حالا چرا کار به این بزرگیو می خوای انجام بدی؟ گرفتن دنیا که اولین هدف یکنفر نمیتونه باشه! نا هم زمان خودمون الیزابت تیلور رو دوست داشتیم الان که میبینی کی نصیبمون شده؟ صغری خانم! حالا مثال تو شده ! اول برو درست رو بخون یه کاره ا برای خودت بشو بعد فکر این هدفهای بزرگ بزرگ باش!

پسرک که دیگه عصبانی شده بود گفت:

__ من درس نخوندم اما مطالعم زیاد بوده! من آدم فهمیده و روشنفکری هستم! خواهش میکنم بابابزرگ خواهش میکنم مخالفت نکن! بذار من با دنیا ازدواج کنم. بیا بابام رو راضی کن بیاد برا خواستگاری ... خواهش می کنم بابابزرگ

عجب! عجب پسرم! باشه قبول اما کاش خواسته های شما پسرا توی یک دختر همیشه خلاصه نمیشد!

کاش دورخیز می کردی که دنیا رو بگیری تو دستت! نه دنیا رو بگیری تو بغلت...


نوشته شده توسط : آرش

دوستت دارم اما می رم ...

یکشنبه 19 مهر 1388   12:32 ق.ظ

دوستت دارم اما میرم                  که از چشات دل بکنم
می خوام ببینم می تونم               قید نگاتو بزنم
دوستت دارم اما میرم                   که قدر عشقو بدونم
وقتی می گی دوسم داری            شعر جدایی نخونم
دوستت دارم اما میرم                   که با خودم تنها باشم
نداشتنت رو حس کنم                 خدای بی دنیا باشم
دوستت دارم اما میرم                  که با دلت بازی نشه
دلم با بعضی از کارات                  به رفتنت راضی نشه
دوستت دارم اما میرم                   که اشکاتو در نیارم
که با حسادتای عشق                 غم توی چشمات نذارم
دوستت دارم اما میرم                   طاقت موندن ندارم    
با اینکه آرزو دارم                         لب روی لبهات بذارم
دوستت دارم اما میرم                   با اینکه دارم میبینم
بی تو دارم جون می کنم             بی تو به زودی میمیرم

 

    

 


نوشته شده توسط : آرش

بیشتر اشکهای دختران ایرانی

چهارشنبه 8 مهر 1388   07:17 ب.ظ

بیشتر اشکهایی که دختران ایرانی می ریزند به دلیل سوء استفاده جنسی ای است که اکثر پسران ایرانی با عنواین مختلف از آنها به عمل می آورند و بعد از ارضای نیازشان آنها را تنها می گذارند که این آمار فقط و فقط مخصوص کشور ما ایران است و مسئولیت این آمار منحصر به فرد بر گردن طراحان روابط اجتماعی است که باعث شده اند علائق جنسی و عشقی کانالیزه نشود و هرکدام از طرفداران سبکهای ذکر شده به دلیل نبود فرصتها در سبک خودشان به سبک دیگری سرک بکشند و این مشکلات به وجود بیاید.
به امید زود( سر انجام برطرف خواهد شد ) برطرف شدن این معضل.



نوشته شده توسط : آرش

دکلمه شعر " آدما دل رو به بی دلها ندیم "

دوشنبه 6 مهر 1388   01:15 ب.ظ

دکلمه شعر آدما ... برای شنیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : آرش

آدما دل رو به بی دلها ندیم

جمعه 3 مهر 1388   11:08 ب.ظ

من و تو همسفر یه جاده ایم                جاده هامونم ولی مسافرن

نمی دونم چرا اینروزا همه                    دلشون می خواد که از پیشت برن

همه نامه ها رو آتیش میزنن                 دلشون پر می زنه واسه سفر

همه خاطراتو بیرون می ریزن                 نمی مونه پیشت حتی یه نفر

من و تو از اولم جدا بودیم                      اینو میگم و تو هم خوب می دونی

همیشه تو اوج قله های عشق              مطمئن نبودم اونجا می مونی

بیا از تلخی این جدائیمون                     درس خوبی به همه دلها بدیم

با چشای پر اشکمون بگیم                    آدما دل رو به بی دلها ندیم


نوشته شده توسط : آرش

دستبندهای سبزتان را باز کنید

پنجشنبه 2 مهر 1388   09:41 ب.ظ

تا مردم ما به یک بلوغ تاریخی و مذهبی که پیامد آن یک بلوغ فکریست نرسند دردی از دردهای ما دوا نخواهد شد.
این بلوغ تاریخی و فکری از طریق آموزش صحیح و بیان حقایق تاریخی و مذهبی به ثمر می رسد که شوربخناته در جامعه ما هیچکدام از این دو گزینه وجود ندارد.اینجا فقط جای گزینه های اشتباه با یکدیگر تعویض می شود و مردم هر از چندگاهی به سوی یکی از گزینه های اشتباه قدم بر می دارند به امید آنکه دردی از دردهای آنان دوا کند اما گزینه ی اشتباه همیشه اشتباه است . ما می توانیم در یک سیر چندین ساله تمام نواقص موجود در جامعه خود را برطرف سازیم به شرط آنکه خرافه را کنار بگذاریم و با تیزهوشی از افکار و راههای صحیح استفاده نماییم در این صورت ایدئولوژی های غلط و روشهای اشتباه خود به خود کنار خواهند رفت و به هدف اصلی خواهیم رسید. پس دستبندهای سبزتان را باز کنید ، گزینه های اشتباه را رها سازید و به تاریخ و تمدن خود بازگردید و راههای درست را بشناسید تا نتوانند از شما چه با رنگ سبز و چه با عقیده و تقدس برای خودشان بهره برداری کنند.


نوشته شده توسط : آرش

نوستالوژی

پنجشنبه 26 شهریور 1388   09:08 ب.ظ

دخترک 6 ساله زور می زد تا سطل پر از آب را از سر چاه به خانه ی کاهگلی و قدیمیشان برساند تا جرعه ای از آن آب را به مادر پیرش که وبا خشکش کرده بود برساند.خسته و درمانده اما با دلی کوچک که توانایی درک مشکلات بزرگ زندگی را نداشت گام بر میداشت.صبح که چشمان خاکستریش را باز کرد،  غصه ی محروم بودنش از دستهای مهر مادر بر سرش بیشتر از غصه ی دیشبش بود که از فرط خواب آلودگی نتوانست با عروسکش بازی کند. هوای خانه ی خرابه از نفس مادرش خالی مانده بود .

***
پیرزن زور میزد تا گاری سنگین خود را از میان دود و ماشین و نگاههایی که مغزهای صاحبانشان را اندکی به اندازه ی رد شدن از کنارش با ماشین و یا پای پیاده به خود مشغول می کرد به مقصد برساند. گاری پر از دستمالهای نو و برای فروش بود. نیزه ی بیرحم خورشید به او امان نداد و زانوهایش بر جرم سخت آسفالت خیابان بوسه زدند. چند سرفه ی عمیق که هیچوقت تا کنون صدایی به این بد نوایی نداشتند نفسش را بند آورد و چشمان خاکستریش آخرین صحنه های زندگی را بر پرده اش انداخت .

***
پسر بچه ی 5 ساله خسته شده بود از بسکه بعد از هل دادن ماشین اسباب بازیش بر روی فرش نقش و نگار رفته خانه شان به در خیره می شد تا پیکر مادر پیر و خسته اش  را ببیند که وارد می شود ... و او هیچوقت نفهمید که آن شب با صدای زنگ تلفن فقط چند خانه آنطرفتر خبر مرگ تنها نگاهبان زندگیش را به همسایه شان رساندند.

***
رئیس جمهور با تشریفات دولتی به بالای تریبون بزرگ رفت تا با مردمش حرف بزند همه چیز را به آنها گفت و برایش دست زدند و هورا کشیدند . اما آخرین جمله اش صدای نفس نفس زدن دختری خسته با سطلی آب را می داد ... بوی عرق دم کرده ای  که از پیشانی پیرزنی در حال مرگ که روی زمین افتاده بود را می داد و تصویر آخرین نگاهی را نشان می داد که هیچگاه مادری را در چارچوب در ندید ... :
" مادرم همیشه می گفته که زندگی من مانند چشمانم خاکستریست "
« من منجی مادران خاکستری میشوم ، مادرانی که برای آبادی کشورم به من رای دادند »


نوشته شده توسط : آرش

× داستان آبی ×

یکشنبه 22 شهریور 1388   09:38 ب.ظ

با درود فراوان به همراهان وبلاگ نانوشت
با شروع دور جدید وبلاگ ، با داستانها و نوشته های نو در خدمت شما دوستان هستم.
با مروری بر 4 داستان نوشته شده در روزهای آینده به استقبال داستان پنجم و پایانی یعنی سیاه خواهیم رفت.
با من همراه باشید .
با سپاس - آرش

داستان آبی

رنگ آبی حاصل از انعکاس نور خورشید در شیشه ی پنجره ی اتاقش تمام صورتش را پوشانده بود.
دوباره یادی از خوابهای بد دیشب آغاز گر صبحی همراه با درد دست چپ و سرفه های خشک او بود.
دلتنگی برای اولین بار پس از جدایی به سراغش آمده بود ولی گریه هنوز بر عزم خود جزم بود تا نیاید.
دلش تنگ شده بود برای همه ی آن خاطره ها برای همه ی آن روزها برای زاویه ی صورت او از نیمرخ که لبهای خوشگل او را صد چندان زیبا تر می کرد
دلش تنگ شده بود برای همه ی لحظاتی که به هم دوستت دارم می گفتند.برای لحظه های که وعده های همیشه با هم بودن به هم می دادند.
اما دیگر کاری از دستش ساخته نبود.
مجبور بود گذر ثانیه ها و دقایق را تحمل کند نه زودتر و نه دیر تر.سر جای خودشان تیک تیک و تاک تاک!
آنکس که همه ی احساسش بود دیگر نبود.
چه زمان می گذشت و چه نمی گذشت.
آنچه حاصل گیجی بعد از بیدار شدن از یک خواب شبانه ی نه چندان بلند مدت بود از سرش پرید.
لیوان آبش سر جای خود بود.باز هم احتیاجی به آن پیدا نکرده بود و هنوز پر از آب بود.
و همه چیز مثل همیشه سر جای خود بود.غیر از او.
یاد چشمهای آبی او لحظه هایش را آبی می کرد و عطر دلنواز حاصل ار جنبش و خروش موهای لخت و سیاه او
هنوز در وجودش می پیچید.
نگاههای معصوم او صحنه ی همیشگی لحظه هایی بود که به جایی خیره میشد ولی نگاه نمی کرد.
لحظه های قشنگش یاد او بود و لحظه های کابوس گونه اش وقتی بود که فکر می کرد که او اکنون در کنار کیست؟
با که عشق می ورزد چه کسی به چاک سینه های سفید و بلورین او خیره شده و لحظه شماری می کند تا در شبی یا روزی چه فرقی می کند رویایی
با او بخوابد.
"چه کسی او را دارد و من ندارم؟
هیچکس با کسی این کار را نمی کند."
این دو جمله التیام بخش و دلداری دهنده ی لحظه هایی بود که بغض می کرد و صورتش را روی تشک تختش فشار می داد ولی نمی توانست بگرید و نمی دانست باید به چیزی فکر کند و چه بگوید و چه کند.
صفحه ی آبی تلفنش که شماره ها را نشان می داد همیشه زود تر از زنگ زذن تلفن روشن میشد.
صدای زنگ تلفن باعث شد تا خیزی بردارد و شماره را ببیند...
(قسمت دوم)
به شماره که دقت کرد اثری از او نیافت.
تلفن را جواب نداد...دوباره برگشت تا طاقباز بخوابد و بتواند به ترک خوردگیهای سقف نگاه کند.به رنگ رفتگیها و شکافهای کوچک سقف.
به یاد میاورد همه ی آن روزهایی که روی همین تخت همینجور طاقباز می خوابید و تلفنی با او عشق می ورزید می خندید می شنید میترسید
و همیشه به نقش ترک خوردگیها رو ی سقف نگاه می کرد.
سوالهای بی جواب گاهی تا آخر عمر با آدم می مانند.
چگونه میتوانست باور کند که دو سال و نیم عشق و همدلی به یکباره پایان یابد.
به یکباره.
و شاید در همان شب لعنتی.
و شاید در جایی خیلی دور دست تر از شبها نگاه ها هوسها عشق ها دعوا ها بی اعتمادیها و لجبازیها این رابطه پایان یافت.
در جایی که شاید هرگز نبوده و شاید همیشه بوده.
جدایی به یکباره بدون هیچ اثری فقط جمله هایی مبهم که دیگر به تو اعتماد ندارم.دوستت داشتم.باورم نکردی.محدودم کردی.شک کردی.
نمی تونم بمونم.دنبال من نگرد.و bye and good luck For you
همه با افعال ماضی و تاریخ مصرف گذشته.
به هر حال هنوز در ناباوریها غوطه ور بود و جدایی را باور نمی کرد.
چراغ خورشید او را مجبور می کرد تا روزها را آغاز کند روزهایی همراه با یک انتظار بی نتیجه.
انتظار بازگشت او.
گاهی در روزهای انتظار از او متنفر میشد و می گفت بی خیال همه چیز و گاهی دلش تنگ می شد ولی احساس غالب بی شک دلتنگی بود.
چون تصور جدایی را هیچگاه نمی کرد پس هیچگاه نمی توانست باورش کند.
با هر زحمتی که شده از روی تخت بلند شد و به سراغ کامپیوتر رفت تا با موزیکی شاد و همیشه بی اثر باعث شود که کمتر ناراحت باشد و غصه بخورد.
صبحانه را که آماده کرد سر اولین لقمه یاد فیلمی که دیشب دیده بود افتاد که مرد وقتی از خواب بیدار شد به سراغ همسرش رفت و او را با نوازش انگشت دست روی
لبهایش بیدار کرد و بوسید و با هم صبحانه خوردند.چقدر دوست داشت که جای آن مرد می بود.
با خود فکر کرد که چقدر در آرزوی این روزها به او گفت دوستت دارم.
با خودش فکر می کرد که تا کی باید تصور کند که او اکنون چکار می کند چه کسی صبح از خواب بیدارش می کند و او به که فکر می کند.
بغض کرد و صبحانه اش را رها کرد.زندگیش فلج شده بود چون با او زندگی می کرد اما او رفته بود.
دوسال با صدای تلفن او از خواب بیدار می شد و به عشق او صبحهای سرد زمستان و ظهر های گرم تابستان خدمت می کرد.
و سرباز خوبی بود تا بتواند روزی در کنار او باشد.
ولی عاشق خوبی نبود آخر او خودش گفت که تو عاشق خوبی نبودی.عاشق بودی.اما عاشق خوبی نبودی.
عاشق خوب.
برایش کلمه ی جالبی بود چون صفتی کوچکتر را به موصوفی خیلی بزرگتر نسبت می داد.
خوب بودن چگونه می تواند صفت عاشق بودن باشد؟
عاشق بودن بالاترین صفت است و هیچ صفتی نمیتواند در پی آن بیاید.
ولی فکر کردن به این چیزها فایده ای نداشت.قرصهای اعصابش را که مانند آب نبات کف دستش ریخته بود را با اشاره ای بلعید و یک لیوان آب.
این کار را به امید چند ساعت آرامش مجازی انجام میداد.
ولی آرامش حقیقی را زمانی به دست می آورد که می فهمید آیا در آن شب لعنتی او را از دست داده یا نه.
شبی که او با چشمان آبی و اندام رویایی اش به آن مهمانی رفت و بعد از آن همه چیز تغییر کرد.
در آن شب کدامین احساس ناشناخته می توانسته بر این سالهای عشق غلبه کند و رنگ آبی نگاه آن فرشته ی معصوم را به سویی دیگر منحرف سازد؟
به سویی که هیچگاه نمی تواند بیشتر از عشق او باشد.
بر خلاف گفته های او نمی توانست مقصر از دست دادن او را خودش بداند.
هر آنچه که او دلیل جدایی اش نامه نوشت را در عشق زیادش می یافت و نمی توانست بفهمد که او این را نمی فهمیده.
اگر شکی بود تهدیدی بود و دعوایی همه از عشق بود.
به این هم فکر می کرد که چرا او نتوانست از شکاکی من از تهدیدهای من از دیوانه بازیهای من بفهمد که چقدر دوستش دارم و لذت ببرد
و شاید چرا قبلا می توانست لذت ببرد و بعد از آن مهمانی دیگر نتوانست.
باز هم نمی توانست اندام لخت او را شبی تلخ در آغوش غریبه ای تصور کند که لب بگیرند و آن غریبه اندام بی نقص و سفید او را لب مالی
کند و سینه های بلورینش را بمکد و بلیسد.
تصورات سکسی وحشتناک ترین لحظاتی بود که به او فکر می کرد.
بغض می کرد و به احساسی عجیب دست می یافت و فکر می کرد که چقدر دوست داشته شبی روی تختی نرم زیر نور آبی او را در آغوش
بگیرد و با او عشق بورزد.
روزهای وحشتناک و بی رحم همچنان پشت سر هم و بدون هیچ تغییر مهربانه ای می گذشتند.
(قسمت سوم)
غروب که میشد و خورشید دامن نورانی خود را جمع می کرد تا برود
کنار پنجره می نشست و سیگارش را روشن می کرد تا بتواند رنگ غروب را تحمل کند.
هر شب خورشید را برای او که درست آن سوی دنیا بود می فرستاد.به خورشید می گفت برو که صبحش آغاز شود.
به خورشید می گفت که مراقب باشد نور و اشعه ای به سمت صورت لطیف و زیبای او نفرستد و آزرده اش نکند.
یاد آنروز در پارک افتاد روی نیمکت کنار دریاچه که دعوا می کردند او عینک آفتابیش را به چشم زده بود و در حال قانع کردنش بود.
کمی که فکر می کرد میدید که خودش هم مقصر است و او تنها مقصر ماجرا نیست.
اما عشق چه؟ هر چه فکر می کند نمی تواند دلیلی واضحی پیدا کند که ثابت شود عاشق او نبوده.همیشه بوده و هست.
دلش برایش تنگ می شود ولی هیچ راه ازتباطی وجود ندارد.تلفنها ایمیلها همه عوض شده اند و آدرس هم آنور دنیا با 12 ساعت فاصله است.
قرار بود تکیه گاه او باشد تا ابد
تا همیشه
ولی او دیگر نخواست که تکیه کند به پیکر عاشق و استوارش.
در آن لحظه که غمها در سرم بود کلام آبی چشم تو تنها یاورم بود
هنوزم سخت محتاجم به رویت صدایم می کنی پر می کشد روحم به سویت
تو مثل خواب گل نرم و لطیفی تو مثل غنچه ی مریم ظریفی
به من رخصت بده تا یار باشم تو گل باشی برایت خار باشم
اگر طوفان به ناگه زد به راحت چو کوهی سخت باشم تکیه گاهت
من ان کوه بلند و استاوارم که جز خالق ز کس ترسی ندارم
می توانم ماه را از آسمان بهرت بگیرم می توانم در ره ایثار تو راحت بمیرم
این شعر را زمانی برای او گفت.
زمانی که می خواست به او بگوید تا همیشه تکیه گاهش خواهد بود.
اما چه فایده.یاد آوری خاطرات گذشته هیچگاه فایده ای نداشته.
ثمره ی همه ی عشقها تلاشها و دوست داشتنها و ایثار ها در آخر فقط یک تشکر خشک و خالی از طرف او بود.
تشکری برای اینکه لحظات خوبی را در زندگی برای او به وجود آورده.
آرزو می کرد کاش دوران بچگیش ذوباره باز می گشت تا روزهای سیاه محرم با سر و صورتی آراسته نه مثل یک ولگرد با آن لباس سیاه و کلاه نقابدار سیاهش
در میان دسته های سینه زنی با چند جعبه آدامس بچرخد تا بتواند درآمدی برای خودش کسب کند.
آرزو می کرد که ای کاش زمان به عقب بر میگشت و او عاشق نمیشد.
آرزوهای دست نیافتنی.
آرزوها همیشه دست نیافتنی هستند؟
بعضی شبها خواب او را میدید.
یک شب خواب دید که او بلند و محکم انگار روی خرمنی از گل ایستاده و نگاهش می کند.به او گفت با من میمانی؟ و او با لبخند جواب داد که نه!
با لبخند جواب داد.
خوابهای مختلفی از او میدید و اوایل در خواب نمی فهمید که خواب است و وقتی بیدار میشد بغض می کرد که چرا خواب بوده.
ولی بعدها رفتن او آنقدر ناباورانه بود برایش که در خواب او هم می فهمید که خواب است و با خود در خواب می گفت که این خواب است و
او با من نیست و همیشه این را می فهمید.
شبها موزیکی ملایم از زیبگنف پرایزنر به همراه نور آبی حاصل از بدون تصویر بودن صفحه تلویزیون
و چند قرص رنگ و وارنگ آبی و قرمز به او کمک می کرد که بتواند راحت بخوابد و خواب بد نبیند.
وباز هم روزها بی رحمانه و شبها وحشتناک می گدشتند.
(قسمت چهارم)
او رفته بود.
بی شک.
شبی که عصرش باران زده بود.نشسته بود و دلش تنگ شده بود.
برای او
دلش تنگ شده بود.
شاید در طول زندگیش اینگونه دلش نگرفته بود
انگار نمام اعضای بدنش میشوریند و می گرییدند.
او بی گمان رفته بود.
شاید با دیگری عشق میورزد و این یعنی پایان همه چیز.
یعنی پایان همه ی انتظاری که بازگشت او نیز آنرا به پایان نمی رساند زیرا دیگر نمی توانست حتی قبول کند که او برگردد ولی در مدت نبودنش
با دیگری عشق می ورزیده.
و این یعنی پایان همه چیز آمیخته با انتظاری که اگر به سر هم می رسید منجر به وصال نمیشد.
با خود فکر می کرد که اگر با دیگری است دیگر آن فرشته ی پاک و بکر او نمی تواند باشد و این یعنی شکستی بزرگ
که هیچگاه فرجامی نخواهد داشت.
دیگر کاری از دستش بر نمی امد.
فقط می توانست دلتنگی کند و به عمر از دست رفته اش فکر کند.
عمری که خرج عشق او کرد و عشق را با ان به او یاد داد و می خواست تا ابد تا همیشه
با او بماند
ولی اکنون بی او و با یاد او تنها و شوریده به زندگیش ادامه می دهد.
پایان همه چیز.
شب.
موزیک.
بغض
وخواب.
(قسمت پایانی)
دستت رو بده به من.
-باشه بیا
چه قشنگ شدی امروز
-جدا؟
آره چقدر خوشگل شدی...موهات چه قشنگ شدن...چشمات چه برقی میزنن...هنوز چشمات آبی هستند؟
-آره هنوز آبی هستند
می دونم تو این مدت حتی یک لحظه هم به هیچکس دیگه فکر نکردی مگه نه؟میدونم.می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ می دونی چقدر شبها برات گریه کردم؟ میدونی چقدر فکر و خیال کردم؟
-آره می دونم...می دونم ولی کاری از دستم بر نمیاد.
یعنی چی کاری بر نمی آد؟ تو الان پیش منی دوباره اومدی پیشم.
-نه...نمی تونم...پیشت نیستم.
خدایا نه.......................بیدار نشم... نه ..................... .
از خواب پرید.
دوباره عرق کرده بود و اول یک صبح گرم سردش شده بود.پتو رو دور خودش پیچید و صورتش رو به بالشش فشار داد.
تمام بدنش درد می کرد و احساس ضعف تمام بدنش را گرفته بود.
دوباره از آن خوابها دیده بود و دوباره از باوری خیالی به ناباوری واقعی رسیده بود و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.
لیوان آبش رو سر کشید و یک کم گلوش تازه شد.خیز برداشت و نشست و به کنج پایین اتاقش خیره شد.
ذهنش داشت آماده میشد که یک روز تازه ی دیگه رو با شرایط جدیدش و بدون اون درک کند و آغاز کند.
به ساعت نگاه کرد.8:30 صبح... یک کم فکر کرد محاسبه کرد میشه 10 شب او.
تو دلش به افکارش خندید و ضمیر ناخودآگاه هم کمی گریید.
به تلفنش نگاه کرد.دوباره یاد خاطرات گذشته.چقدر با این تلفن با او حرف زده بود و عشق بازی کرده بود.
همه ی چیزهایی که اطرافش وجود داشتند یاد آور خاطرات شیرینش با او بودند.
داشت خیز برمی داشت تا از تختش بلند شود و از اتاقش بیرون برود که صدای زنگ تلفن دوباره نگاهش را به سمت تلفن کشید.
صفحه ی آبی هم روشن شده بود نگاهی به شماره انداخت...
باورنکردنی بود
تکانی خورد و چشمهانش رو چسباند به صفحه ی آبی شماره ها
باورش نمیشد
Unknown Call
شماره خارج از کشور بود
قلبش انگار بیرون از سینه اش می تپید. چشمانش از حدقه بیرون زده بود.
مثل گچ سفید شده بود و خشکش زده بود.
توان نداشت دست لرزانش را بلند کند و به سمت گوشی ببرد.
ترس، شادی، غم، همه با هم توی وجودش جمع شده بودند.
نا خودآگاه و به ناگاه انگار که ترسید تلفن دیگر زنگ نزند سریع گوشی را برداشت و گذاشت روی گوشش و چشمهاشو بست.
سکوت می شنید و صدای خش خش که نشان میداد تلفن از راه دور است.
بالاخره توانست بر همه ی احساساتش برای لحظه ی کوتاهی غلبه کند و جواب بدهد.
بله؟
صدایی از انطرف خط :
- الو؟ الو؟
در حالی که عرق سرد روی پیشانیش رو با دستش پاک می کرد، جواب داد:
: بفرمایید؟
صدای طریف کمی لکنت پیدا کرد و ادامه داد:
- ببخشید... میتونم با آقای... صحبت کنم؟
...
نه او نبود. صدا غریبه بود .نفسش که میلرزید را تو داد و با بازدمش سعی کرد که حرف بزند.
: فکر کنم... اشتباه گرفتید خانم...همچین کسی رو اینجا نداریم.
صدای ظریف با تردید و انگار که دروغی شنیده ادامه داد:
- من کار مهمی باهاشون دارم آقا، ازتون خواهش میکنم جواب من رو بدید.
دخترک در حالی که گریه اش گرفته بود ادامه داد:
- ... به خدا دوستش دارم...چرا با من اینکار رو کرد؟
چرا نمی خواد جواب من رو بده آخه چرا؟
نمی دانست جواب این دختر را چگونه باید بدهد.این دختر او نیست پس چه می خواهد؟کیست؟
جوابی به فکرش نمی رسید. آن دختر پشت خط انگار درد و دلهای خودش را می گفت. حرفهایی که هیچوقت نتوانست به او بگوید.
- آقا جواب بدید الو... ازتون خواهش می کنم به من دروغ نگید!
با شنیدن این حرف به همه ی احتمالاتی که توی ذهنش نقش بسته بودند و در حال فکر کردن به آنها بود به یکباره پایان داد و جواب داد:
: من هیچوقت دروغ نمیگم... هیچوقت ...
: خانم یکبار گفتم همچین کسی رو نمی شناسم. این خط اختصاصی منه من این آقایی رو که شما میگید نمیشناسم و دروغی هم به شما نگفتم!
دخترک با بغض شماره رو گفت و شماره اش هم درست بود.
هیچ چیز را نمی توانست درک کند فقط سعی می کرد تا حقیقت را بگوید.
: خانم گوش کنید، این خط چند ساله که برای منه و همچین کسی هم هیچوقت نیمشناسم و شما رو هم نمیشناسم.باور کنید.
و بعد به فکر فرو رفت فکرهایی از این قبیل که چقدر دوستش داره به پسری که این دختر دنبالش میگشت حسودیش میشد.با خودش می گفت چه دختر عاشق و پاکی چقدر وفادار...
بعد از حدودا یک دقیقه سکوت از طرف هر دو نفر
دخترک انگار که حرف راست و حقیقت توی وجودش نشسته باشه با بغض گفت:
- آره...فکر کنم اشتباه گرفتم... آره...اشتباه کردم... .
اشتباه کردید؟!یعنی چی؟
- ...
: الو؟
- ...
بوقهای ممتد نشان میداد که ارتباط از آن طرف قطع شده.
به هیچ چیز نمیتوانست فکر کند فقط به چیزهایی که روی صفحه ی آبی تلفن نقش بسته بود خیره شده بود.
Unknown Call
Timer
05:01
05:02
05:03
05:04
05:05
...
نویسنده : آرش
writer_arash@yahoo.com


نوشته شده توسط : آرش

سال نو شاد باد

شنبه 1 فروردین 1388   02:08 ق.ظ


نوشته شده توسط : آرش

مترسک

یکشنبه 11 اسفند 1387   09:38 ب.ظ

تو چقدر فکر می کنی که مترسک یک جسم بی جان و تنهاست؟

من می نویسم که مترسک از از تو خوشبخت تر است.

مترسک من را بخوان و بدان...

باد تند گاهی کلاهش را تکان تکان می داد . صدای قرچ قرچ اندام چوبیش زمزمه های تکراری هر روز گوشهایی بود که نداشت.

خودش را دوست داشت ... چرا باید انسانها فقط خودشان را دوست داشته باشند؟ مگر مترسک دل ندارد ؟

آری ... هر چیزی که به دست موجودی به نام انسان که دلی در سینه دارد ساخته شده باشد دل دارد!

او از زندگیش لذت می برد چون هیچگاه دغدغه ی رقابت با مترسک مزرعه ی کناری را برای بیشتر زشت بودن نداشت.

او از زندگیش لذت می برد چون هیچگاه کسی او را دوست نداشت و سازندگانش هم به ندرت به او نگاه می کردند .کلاغها هم که جای خود را دارند! البته به غیر از آن کلاغ  زیبا که از روی دلسوزی ترسید و تنهایش گذاشت.

او از زندگیش لذت می برد چون زیبا نبود که بترسد که مبادا زشت شود

او از زندگیش لذت می برد که سالم نبود که بترسد که مبادا مریض شود.

او از زندگیش لذت می برد چون کسی به او بسته نبود و خود هم به کسی وابسته نبود.

و او از زندگیش لذت میبرد چون زنده نبود که بترسد     که      مبادا بمیرد     که     مترسک مزرعه کناری از مرگش خوشحال شود     که     از کسی که دوستش دارد برای همیشه جدا شود     که     دیگر نباشد تا زیباییش را همه ببینند     که     بدنش زیر خاک فرو رود     که     کسی که به او بسته بوده مبادا غمگین شود و کسی که وابسته اش بوده را از دست بدهد.

او نمی ترسد که بمیرد چون زندگی نمی کند!!

او هیچ دغدغه ای نداشت  و ندارد...

تو هم نداری؟؟


نوشته شده توسط : آرش